قهوه خانه ها میراثی فرهنگی در دل تبریز که غبار فراموشی بر آن نشسته است.

روایتی تاریخی از قهوه خانه های تبریز

چه بسیار قهوه خانه در دل تبریز که محل جان گرفتن جنبش های مردمی بوده است. قهوه خانه هایی که نقاله خوانی، پرده خوانی، شعر خوانی در آنها رواج داشته است. داستان هایی چون «قاچاق نبی» و «کورواغلو» در همین قهوه خانه ها به عنوان تاریخ شفاهی سینه به سینه منتقل شده است. اما این روزها نگاه جامعه به قهوه خانه ها سیاه است.

در قهوه خانه های تبریز از گذشته تا کنون چه ها گذشته است؟

نقش قهوه خانه ها در فرهنگ ما چه بوده؟ و چه چیزی در پشت این فرهنگ قهوه خانه نشینی وجود دارد؟

آیا میتوان قهوه خانه ها را به عنوان بخشی از میراث فولکلور به همگان معرفی کرد؟

این علامت سوال ها ما را بر آن داشته تا در یک سلسله گزارش که به صورت هفتگی منتشر می شود، با فرهنگ قهوه خانه ها بیشتر آشنا شده و چند نمونه از آن ها را نیز معرفی کنیم.

بخشی از مقاله بلند «قهوه خانه های تبریز» را می خوانیم:

چایخانه های عمومی شهر تبریز که در اصطلاح (قهوه خانه) نامیده می شوند و اکثرا نیز قهوه نمی فروشند، ویژگی های خاصی دارند که با نظایر خودشان در شهرهای دیگر متفاوت است. بسیاری از این قهوه خانه ها صنفی و محل تجمع و ارتباط فعالان یک صنف بخصوص هستند. آدرس بسیاری از کارگران صنوف نیز همین قهوه خانه ها است. در مجموع می توان گفت که قهوه خانه های صنفی برای کارگران و پیشه وران نقش همزمان غذاخوری، محل کاریابی و استراحت و تفریح را بازی می کنند، یا به زبان امروزی نوعی کلوب سنتی هستند با تمام مشخصات آن.

در تبریز قهوه خانه زیاد است و تبریزی ها خوب می دانند که چگونه از این قهوه خانه ها استفاده کنند. به ویژه در فصل سرما که قهوه خانه مناسب ترین محل گفتگوست. در نگاه غیر تبریزی ها، کثرت قهوه خانه ها به خاطر کثرت افراد تنبل و بیکار است که اوقات خود را عاطل و باطل در قهوه خانه می گذرانند، اما این قضاوت کاملا نادرست است. در واقع قهوه خانه ها یکی از مراکز اصلی تجمع جامعه سنتی است.

شهر تبریز که در محل تلاقی فرهنگ ها قرار گرفته و بخش بزرگی از تاریخ آن با جنگ، محاصره، قحطی و نیز سیل و زلزله مشخص می شود، بیش از شهرهای دیگر احتیاج به تجمع و خبرگیری داشته است و قهوه خانه ها در کنار مساجد، تکایا و خانقاه ها، این نیاز حیاتی را برآورده می ساخته اند. در تبریز وقتی دو نفر به هم می رسند بعد از سلام می گویند: (نه وار نه یوخ؟) یعنی (تازه چه خبر؟) و این اصطلاح که جای احوال پرسی را گرفته نشان می دهد که مطلع شدن از اوضاع و اخبار محلی، مقدم بر اطلاع از وضعیت شخصی و سلامتی افراد بوده است. به دلیل ماهیت مختلط افراد قهوه خانه رو، می توان آن ها را بیانگر و در عین حال مدافع فرهنگ قومی و محلی در مقابل فرهنگ های مهاجم شناخت. کثرت صنف ها و پیشه ها نیز یکی از دلایل زیاد بودن قهوه خانه هاست.

در اواسط دهه ۴۰ بسیاری از قهوه خانه های تبریز پاتوق روشنفکران، جوانان و دانشجویان مبارز تبریز شد. این عده قهوه خانه ها را به مراکز ارتباط با مردم عادی تبدیل ساختند. بعنوان مثال (صمد بهرنگی) قهوه خانه بازار شیشه گرخانه را بیشتر محل تردد کارگران چاپ و صحافی بود برای ملاقات با دوستانش انتخاب کرده بود. (بهروز دهقانی) اغلب قرار های خود را در قهو خانه (بارون آواک) تعیین می کرد و شاعر مبارز آذربایجان (علیرضا نابدل اوختای) بیشتر به  کافه (فیروز) در مغازه های سنگی (داش ماغازالار) می رفت. کافه (فیروز) که مشابهت اسمی با کافه (فیروز) تهران واقع در خیابان نادری داشت، بعدها محل بحث و جدل شده بود و اکثر دانشجویان و جوانان مبارز به آنجا می رفتند و ساواک نیز آنتن های خود را آن در آنجا کاشته بود تا مخالفان رژیم و سر دسته هایشان را شناسایی کند.

در این دوره چندین کافه قنادی مدرن نیز در تبریز باز شده بود که به سبک کافه های اروپایی بودند. این کافه قنادی ها از آغاز مورد توجه افراد متجدد و پاتوق اشخاص ملی گرا و بخشی از جوانان و دانشجویان مبارز بودند. حسن این کافه قنادی ها در آن بود که مانعی برای حضور زنان و مردان در آن وجود نداشت. معمولان جوانان و دانشجویان دختر و پسر می توانستند باهم به آنجا بروند و ضمن خوردن چای و بستنی باهم بحث کنند و به مبادله خبر بپردازند.

من چند بار با مرضیه اسکویی و صبا بیژن زاده از معلمین آذربایجان که هر دو در جریان مبارزه با رژیم شاه شهید شدند، در کافه قنادی (شعاع) که کمی پایین تر از چهار راه شهناز قرار داشت، دیدار کردم. اغلب قهوه و شیرینی سفارش می دادیم و حدود یک ساعت در بالکن داخلی (نیم طبقه) می نشستیم و بحث و گفتگو می کردیم. مدتی نیز قهوه خانه (گازران) (گزیران) پاتوق من و دوستم مناف فلکی بود. این قهوه خانه حیاط بزرگی داشت که قنات گازران از وسط آن می گذشت و گل های رز بسیار زیبایی کنار آب کاشته شده بود. اغلب کارگران دباغ خانه های اطراف به آنجا می آمدند و نهار و چایی می خوردند. این قهوه خانه با صفا بعدا بسته شد. من و دوستان دباغ خودم را در آن قهوه خانه پیدا کردم.

ذکر این نکته ضرورت دارد که انتخاب قهوه خانه بعنوان پاتوق از روی برنامه و تصمیم جمعی نبود، اما قصد رفتن به میان مردم و تماس با آنها برای روشنگری وضعیت حاکم بود. چرا که قهوه خانه طبیعی ترین کانون های تجمع مردم بودند و جوانان و دانشجویان مبارز بدون مشکل خاصی در قهوه خانه با مردم تماس می گرفتند. از طرف دیگر چون اکثریت روشنفکران جوان این دوره از خانواده های سنتی و فقیر جامع بودند، قهوه خانه، خانه ی دسته جمعی آن ها نیز محسوب می شد.

قهوه خانه های تبریز خصلت کاملا مردانه ای داشتند، به جز قهوه خانه هایی که محل رفت و آمد روستاییان بود، نظیر قهوه خانه هایی که در میدان کاه فروشان (سامان میدانی) قرار داشتند و یا قهوه خانه های پشت مسجد کبود و قهوه خانه هایی که در خیابان فردوسی جنب گاراژهای مسافربری قرار گرفته بودند. در این قهوه خانه ها زنان و کودکان هم همراه با مردان برای استراحت، خوردن نهار و نوشیدن چای به آنجاها می رفتند. خانواده های سنتی تبریز رفتن زنان به قهوه خانه را عیب می دانستند و در صورت ضرورت، مثلا هنگامی که زن همراه شوهر یا پسرش برای خرید به بازار می رفت و خسته می شد و احتیاج به کمی استراحت و تنفس داشت، در سکویی خارج از قهوه خانه یا در گوشه ای که رفت وآمد نباشد می نشست و از قهوه خانه برایش چایی می آوردند و همان جا می خورد. بارها اتفاق افتاده بود که مادرم وقتی جای مناسبی برای نشستن پیدا می کرد در گوشه ای از بازار می نشست و به من می گفت که برو یک استکان چای از قهوه خانه بیاور و اغلب نیز ایراد می گرفت که این آب دباغ خانه است و چایی نیست!

خانواده های تبریزی تازه به دوران رسیده نیز قهوه خانه را جای امل ها و لات ها و بی سواد ها می دانستند. در چنین جو نامناسبی، رفتن دختران دانشجو و معلم به قهوه خانه یک کار خارق العاده بود، اما در سال های ۴۷-۴۸ بعضی از دختران روشنفکر دل به دریا می زدند و زیر نگاه های کینه توزانه مردان غیرتی و نگاههای ناباورانه بسیاری دیگر، به قهوه خانه می رفتد که سنت شکنی بزرگی بود…

 

ادامه این گزارش را می توانید هفته بعد در سایت تبریز مدرن بخوانید.

دیدگاه شما خوانندگان تبریز مدرن در مورد قهوه خانه ها چیست؟

شما همراهان تبریز مدرن هم می توانید عکس ها و یا روایت شفاهی که در این مورد می دانید را با ما به اشتراک بگذارید.

 

منبع: «قهوه خانه های تبریز» – مجله ایشیق

9
0

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

۷ پاسخ

  1. ناشناس گفت:

    شاهنامه‌خوانی هم وراج داشت
    فردوسی بیش از هر شاعر دیگری در دیوان خود آذربایجان را مورد ستایش و تکریم قرار داده است. حکیم توس آنچنان جایگاه والایی برای آذربایجان قائل بوده که این سرزمین را نماد پیروزی وهومنی بر قوای اهریمنی
    رهسپاری کیخسرو پس از نشست بر اریکه شاهنشاهی به نقاط مهم ایران که در آن از آذرآبادگان نیز سخن می‌راند و می‌فرماید:

    بخواهم که ببینم سراسر زمین
    همه مرز ایران با آفرین

    همه بوم ایران سراسر بگشت
    به آباد و ویرانی اندر گذشت

    چنین تا در آذرآبادگان
    بشد با بزرگان و آزادگان

    همی خورد باده همی تاخت اسب
    بیامد سوی خان آذرگشسب

    جهان‌آفرین را ستایش گرفت
    به آتشکده بر نیایش گرفت

    در جایی دیگر از شاهنامه حکیم فردوسی در بخش نامه رستم فرخزاد به برادرش می آورد:

    چو نامه بخوانی تو با مهتران
    برانداز و برساز لشکر بران

    همی تاز تا آذرآبادگان
    دیار بزرگان و آزادگان

    همیدون گله هرچه داری ز اسب
    ببر سوی گنجور آذرگشسب

    و دوباره در جایی دیگر از شاهنامه حکیم فردوسی می فرماید:

    به یک ماه در آذرآبادگان
    ببودند شاهان و آزادگان

    همه ویژه گردان آزادگان
    بیامد سوی آذرآبادگان

    12

    11
    • ناشناس گفت:

      آنقدر خودمون شاعران برجسته و بنام ترکی داریم که هرگز نوبت به شاعران نژادپرستی مثل فردوسی نمیرسه. اینجا اصلا کسی فردوسی گوش نمیده

      10

      13
      • ناشناس گفت:

        دوست عزیز دل بخواهی نیست تاریخ تبریز
        شاهنامه‌خوانی هم در قهوه خونه ها وراج داشت
        رستم فرخزاد هم سردار آذربایجان هست
        زبان پارسی هم زبان شاعران آذربایجانی هست
        تا جای هم که من می دونم در اشعار کورواغلو نامی از آذربایجان نیامده
        اما نام آذربایجان در شاهنامه به نیکی یاد شده

        11

        11
    • فرزاد گفت:

      احسنت

      1

      4
    • ناشناس گفت:

      نقال‌های تبریز شاهنامه را طور دیگر تعریف می‌کردند و معتقد بودند که رستم ترک بوده و «حسن شمالی» پهلوان معروف تبریز که در میدان گجیل زنجیرپاره می‌کرد از نوادگان رستم است. در این مورد دودستگی وجود داشت. دسته دیگر هم می‌گفتند که رستم مدت زیادی در تبریز بوده، ولی نتوانسته در سرمای تبریز وام بیاورد و عاقبت به زابلستان رفته و گرز معروف خود را در تبریز جا گذاشته است و به حوضچه ای کوچک یک در دو متر از سنگ چخماق که در حیاط مسجد جامع وجود داشت و به سپر رستم معروف بود و در سال های چهل مفقود شد، اشاره می کردند. دکتر ساعدی هر وقت از تهران به تبریز می‌آمد جلسه آقای شاکری را از دست نمی‌داد.

      2

      1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

افزودن شکلک

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo